تبليغاتX
یاسی
























یاسی

یاس یعنی مهربانی با همه

یک جورایی دست  خواستن هایم را از پشت بستم و به لطف بعضی چیزها چنان خواب های بی نمکی دارم که حد ندارد .چه اشکالی دارد به همینش هم قانعم اما گویا کمی تنبل تشریف پیدا کردند انرژی هایم .وقی می گویم یک اختاپوس رنگارنگ مرا در آغوش گرته سکوت می کنی مانده ام به کدام سازش برقصم .کمی اطرافین خودخواه کم شدن فعالیت هایم را بدل گرفته اند اما بنا به حنای بی خیالی اشکالی ندارد مهم این است که فقط به فکر خودم باشد (وای چه خودخواه)دیشب برف قشنگی بارید اما مدام با ضرب ارام پاهایم دعوت به تمام شدنش کردم نه هیچ چیز پاییز من نمی شود قرار من با پاییز یک چیز دیگر بود وقتی در تابستان مدام باران ببارد چه اشکالی دارد در زمستان هوا آفتابی باشد (فصها را گم کرده حواس من)هنگامی که برف می بارید نه کنار پنجره ایستادم نه یک فنجان چای گرم در دستم گرفتم(چه بی ذوق)راستی در چه فصلی بودیم ؟من که حالم خوب است حتما حتما راست می گویم (بخدا)
نوشته شده در یکشنبه 1390/11/02ساعت 22:24 توسط یاسی|

حرف را همیشه نباید زد گاهی باید آن را در آب نمک سکوت خواباند.
نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت 5:22 توسط یاسی|

منگم سرم گیج می رود .دستی می خواهم تا دردهایم را دور کند بلکه لحظه ای خوابم ببرد.این درد لعنتی همچون پشه ای موزی برایم آواز می خواند.گر گرفتم ُمن در حال آتش گرفتم یا تمام دلخوشی هایم؟.آه چقدر درد دارم
نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/22ساعت 4:48 توسط یاسی|

خستگی هایم سر درد کردند و تمام حرف هایم باد کردند و خواب هایم مدتهاست که طعم نمک دارند .اما عزیز مهم نیست آخر وقتی همه روزهایم را های لایت طلایی کرده باشم چه کسی می فهمد دنیایم رنگ دیگریست.دلم به همین خوش است که پچ پچ کنند وای عجب آدم صبوری .

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/15ساعت 15:47 توسط یاسی|

باران می بارد و گاهی برف و اندکی باد............دیگر پاییز نیست  هی ناز کنیم که این همه سرما چه خبر است ونه نیرویی مانده  برای دوبرابر گرداندن حرف های الک شده و نشده .پرچم تسلیم من را اگر باد نقاره می زند حاکی از ته نشین شدن بشکه ی امید نیست .پرچم تسلیم من نشانه ی کنار آمدن با همه ی کلاغ های سیاه زندگی ام است که لبخند را نیاموختن.شاید دلم محبت بخواهد مثل همیشه اما اکنون دلم بیشتر از آن محبت کردن می خواهد .مقیاس زندگی من کمی تکان خورده و احوال احساسم  عوض شده.یا شاید اصلا احساسم به تنهایی خود خو کرده و بی نیاز از محبت گشته.دنیای من از آن خودم است به دور از همه ی غار غار آدمها که هرگز سکوت نخواهند کرد و من حالم از این قوم ویرانگر بهم خورده.

احساس من لبخند می زند به باران به باد به سرما و حتی به تو.............

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 5:21 توسط یاسی|

حتما نباید چشمها را شست من با تولد یک قرص جدید دنیا را جور دیگر می بینم و همه ی آدمهایش را.اینجا اگر اتاق عمل و بریدگی و پیچ و مهره هم باشد باز هم روحیه من عالیست.

برای همه ی دوستانی که نگران منند.

نوشته شده در جمعه 1390/10/09ساعت 17:15 توسط یاسی|

وقتی با تمام بغض و نفرتت حرفی رو بیان می کنی دنیای اون حرف با حرفهای عادی خیلی متفاوته .امکان داره با کمی چرخش زمان بغض و نفرت همون حرف به مهربانی و بخشش تبدیل بشه هر چند گه گداری یه حس موذی روحت رو خارش بده .

لبخند زمان و خورشید اگر برای من ملموس است زاییده ی اندیشه ی خودم است و بشکه های بزرگی از مثبت نگری که معلوم نیست چگونه ناگهانی سر برمی اورد و همانگونه ناگهانی فروکش می کند و به اعماق دریا کوچ می کند .

گذر دنیای  اکنون من همان است با همان دردها ی مداوم و تکرار و حتی زایش مسائل جدید که عینک طبی جدیدم هم شاید نتواند دنیا را زیبا ببیند اما اگر ان بشکه ی بزرگی که گفتم به لب آب بیاید دیگر کاری به طبی و داشتن و نداشتن درد  ندارد .خارق العاده است یا نه نمی دانم اما گرفتار موجود عجیبی هستم که مرا هر روز چون اختاپوسی رنگ رنگی به یک رنگ در می اورد .

نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت 18:25 توسط یاسی|

سرد می خواهم ......سکوت سرد ...حرفهای سرد.......رنگ سرد.......و برف سرد.برف سفید و سردی که یاسی را بپوشاند.دلم سرد می خواهد اشکهای سردی که قندیل ببندد روی دلم تا شستشو بدهد تمام غصه هایم را.از ان شستشوهای معده که می دهند و بعدش ارام وسبک می خوابی .شاید هم دلم  خواب سرد بخواهدتا تمام وجودم ارامش بگیرد میفهمی ؟
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 1:20 توسط یاسی|

اگر بگویم دوباره همه ثانیه هایم بیرحم شدند باور نمی کنی .تمام بدنم که نه تمام ثانیه هایم درد می کنند و من مستاصل به جواب های بن بست می رسم .وقتی قسمتت از زندگی ته مانده راه چاره ها باشد انتقام هم کارساز نیست .یک روسری کوچک بر سر گریه هایم انداخته ام تا نگاه شماتت کسی عقده ای ترش نکند.من اینجا دراز کشیده ام کنار همین ثانیه های بیرحم و بی روح حتی اگر بدن دلتنگی هایم از مداوم کارهای او کبود شود .تنهایی را چگونه می کشند ؟
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 0:38 توسط یاسی|

هر چقدر هم که عاشق پاییز باشم باز دلم برای آفتاب لک می زند.اندک گرمی اش را که حس کردم دلم خواست تمام اغوشم را برایش باز کنم.همیشه روزهای باران زده آفتاب می خواهد.
نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 20:3 توسط یاسی|


آخرين مطالب
» هذیان 478
» هذیان 477
» هذیان 476
» هذیان 475
» هذیان 474
» هذیان 473
» هذیان 472
» هذیان 471
» هذیان 470
» هذیان 469
Design By : Pars Skin